همیشه گراهام گرین را سایه‌ای دنبال میکند: سایهٔ گراهام گرینی دیگر، که هم اوست و هم نیست. ابهام همچنان برجاست، چرا که خود او، از سر فروتنی، از سر علاقه به رمز و راز و از آن‌جاکه نگران خلوت خویش است، پنهان‌کاری را برمیگزیند، اما بیش از همه برای این‌که تنها مایملکی که برایش حیاتی است –یعنی کارش را– از گزند «عوارض مزاجی» خود مصون دارد.

این کتاب شاید سند شکست من باشد: وقتی آدم میخواهد در زوایای این شخصیت متناقض نفوذ کند، شخصیتی که در آن واحد هم به زمان ما این‌همه نزدیک است و هم از آن این‌همه دور، به دیوار برمیخورد، دیواری متحرک. گراهام گرین هرگز به میل خودش اسرارش را فاش نمیکند؛ از شنیدن صدای خود لذت نمیبرد، وراج نیست. همیشه اصرار ورزیده که هرآن‌چه ممکن است دربارهٔ زندگی خود بگوید یا بنویسد، یا هرآن‌چه ممکن است در این باره گفته یا نوشته شود، بیش از آن چیزهایی نیست که در کتاب‌هایش افشا میشود، و بدین ترتیب آدم‌های کنجکاو را مأیوس کرده است.
مردی دیگر، ماری فرانسواز آلن، ترجمهٔ فرزانه طاهری

۲۸. بهمن ۱۳۹۴ توسط ناصر
دسته: آدم‌ها, نقل قول | برچسب: | دیدگاه شما

کتاب‌هایم با یک تصویر یا یک عبارت، یا یک جمله یا حتی یک آوا شروع می‌شود. با چیزی شروع می‌کنم به نوشتن که مرا بکشد به سوی خودش، که تشویقم کند برای ادامه دادن. کتاب‌های من همینطور شروع می‌شود، از نیازی به فکر کردن. هیچ وقت طرحی کلی برای داستان‌هایم ندارم،‌ گاهی گمانه‌هایی می‌زنم که چه کار می‌خواهم بکنم در نهایت اما چون این‌طوری می‌نویسم، صداهای درون کتاب‌هایم با یکدیگر متفاوتند و سبک‌های آن‌ها هم با هم تفاوت دارند. به همین خاطر بعضی از کتاب‌هایم روایت خطی دارند و بعضی‌ها در ساختار کولاژند. خیلی از مواقع از روایت اول شخص استفاده می‌کنم، چون تصورم این است که ابزار بسیار مفیدی است، چون به این شکل راوی بخشی از خود داستان می‌شود. اما تصورم این است که هیچ صدای مشخصی به نام صدای دکتروف وجود ندارد، یا اینکه سبکی وجود ندارد که بشود به آن گفت سبک دکتروف. به همین خاطر نمی‌شود صفحه‌ای را باز کنید و بگویید که حتما این متن نوشته‌ی دکتروف است. نویسنده‌هایی هستند که اگر نوشته‌هایشان را بخوانید، می‌توانید بفهمید که نوشته‌ی کیست، مثل هنری جیمز. اما دلم می‌خواهد که این طوری باشد که هر یک از کتاب‌هایم سبک و لحن خودش را داشته باشد. و خودم نامرئی باشم در کتاب. شاید این‌ها وهم و خیال من باشد و در واقع موفق نشده باشم که این کار را بکنم اما خیلی خوب می‌شود که خودتان را نشناسید در کتاب خودتان.

— ای.ال. دکتروف

از اینجا

۰۶. مرداد ۱۳۹۴ توسط ناصر
دسته: نقل قول, نوشتن | دیدگاه شما

«گفته‌اند که سکوت نیرویی است؛ درست از جنبه‌ی دیگری، سکوت نیروی سهمگینی است در اختیار معشوق. سکوت بر دلشوره‌ی منتظران دامن می‌زند. هیچ چیز به اندازه‌ی آن‌چه جدایی می‌اندازد آدم را به نزدیک شدن به دیگری دعوت نمی‌کند، و چه سدی گذرناپذیرتر از سکوت؟ نیز گفته‌اند که سکوت شکنجه‌ای است، و می‌تواند زندانیان محکوم به سکوت را به دیوانگی بکشاند. اما چه شکنجه‌ای بزرگ‌تر از نه سکوت کردن، که سکوت دلدار را دیدن! روبر با خود می‌گفت: «چکار می‌کند که هیچ خبری ازش نیست؟ حتما دارد با کسان دیگری به من خیانت می‌کند.» و همچنین: «مگر چه کرده‌ام که این‌طور مرا بی‌خبر گذاشته؟ شاید از من متنفر است، برای همیشه.» و خود را گنهکار می‌دانست. بدین‌گونه سکوت، با القای حسادت و پشیمانی دیوانه‌اش می‌کرد. وانگهی، چنین سکوتی، بس سنگدلانه‌تر از سکوت زندان، خود زندانی است. حصاری بیگمان غیر مادی، اما رخنه‌ناپذیرتر است این ورطه که گر چه از خلاء آکنده است، پرتو نگاه‌های محکوم رها شده از آن نمی‌تواند گذشت. آیا روشنایی دهشتناک‌تر از سکوت هست که دلدار غایبی را نه یکی، که هزار تن می‌نمایاند هر یک در کار خیانت به دیگری؟ گاهی، در آرامشی ناگهانی، روبر می‌پنداشت که در همان آن سکوت پایان می‌گیرد، و نامه‌ای که منتظرش بود می‌رسد. برای هر صدایی گوش تیز می‌کرد، دیگر آرام شده بود، زیر لب می‌گفت:«نامه! نامه!» و پس از لحظه‌ای تماشای این واحه‌ی مجازی مهربانی، دوباره خود را در کویر حقیقی سکوت بیکرانه آواره می‌یافت.»

— در جست‌وجوی زمان از دست رفته، طرف گرمانت ۱، مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی

۰۹. تیر ۱۳۹۳ توسط ناصر
دسته: رابطه‌ها, نقل قول | دیدگاه شما

خبر ندارم که این آخرین باری‌ست او را می‌بینم. کف دست‌هایم می‌سوزد و به نظرم می‌رسد که اسم او را روی تمام بدنم خال کوبی کرده‌اند. بهم می‌گوید که عازم فرنگ است. پس تابستانی در کار نخواهد بود. نباید گریه کنم. هرگز. دندان‌هایم را به هم فشار می‌دهم. گلویم گرفته است. گوش‌هایم صدا می‌دهد. خیس از عرق هستم. گریه توی دهانم است، توی دماغم، پشت پلک‌ها، لای مژه‌هایم. ملافه را روی صورتم می‌کشم. تب دارم و به نظرم می‌رسد که همه چیز –باغ دماوند و «میم»– را خواب دیده‌ام. هذیانی بزرگ پشت پلک‌هایم می‌چرخد و در آن واحد در تمام روزهای تابستان گذشته حضور دارم.

—درخت گلابی، گلی ترقی (جایی دیگر)

۱۱. بهمن ۱۳۹۲ توسط ناصر
دسته: آدم‌ها | برچسب: | دیدگاه شما

(گذشته): تصاویری از خورشید و مهربان و سه بچه شاگرد دیگر که در غیاب پدر خورشید در پی‌اش گذاشته‌اند تا به انتقام تنبیهی که از پدرش شده‌اند، او را آزار کنند.
بچهٔ اول: بر پدرت لعنت خورشید! (یک بافه از موی خورشید را می‌کشد، به غضب.)
بچهٔ دوم: بر پدرت لعنت خورشید! ( بافه ای دیگر از موی خورشید را می‌کشد، به محکمی.)
بچهٔ سوم: بر پدرت لعنت خورشید! ( طّرهٔ موی خورشید را می‌کشد، به سختی.)
مهربان: بر خودت لعنت خورشید! (و چین زلف از خورشید می‌کشد، به نرمی اما.)
(اکنون):
خورشید: باور می‌کنی پدر؟ چون مهربان گیسویم را به نرمی کشید، دل به او دادم. مهر ما به همین آسانی آمد.

—سلام بر خورشید، محسن مخملباف، ۱۳۷۲

۱۸. آذر ۱۳۹۲ توسط ناصر
دسته: سینما, نقل قول | برچسب: , | دیدگاه شما

این کلمه یا جمله اشتباه است که نویسنده‌ای نصیحت یا پیشنهادی برای افراد دیگر داشته باشد چون هر نویسنده‌ای فکر و احساسات متفاوتی دارد. این قضیه بیشتر کلیشه است که نویسنده‌ها، جوانترها را به خواندن توصیه می‌کنند چون من عقیده دارم به جای خواندن و فکر کردن، بهتر است نوشت و فقط نوشت. شاید نتیجه تپه‌ای از حرف‌های صدمن یک غاز باشد ولی بهتر است به یاد داشته باشید که اگر کسی بخواهد نویسنده بشود باید هزار تا از این تپه‌ها و حتی کوه‌ها درست کند. اگر فکر کنید می‌توانید افکار و احساسات خوبتان را به همان خوبی روی کاغذ بیاورید؛ همیشه باید بنویسید تا این مهارت را پیدا کنید.

—آلیس مونرو، از «رؤیای نوشتن»

از اینجا

۱۵. آذر ۱۳۹۲ توسط ناصر
دسته: نقل قول, نوشتن | برچسب: | دیدگاه شما

هر کس بخواهد زیاد درباره دوستیها بیندیشد و عمل کند، زندگی توام با هراسی دارد. هراس از جدایی و عدم هماهنگی. در این حال، واکنش انسان، همچون مردمک چشم است که بر اساس میزان نوری که دریافت می‌کند، از مغز فرمان می‌برد. تلاش دوستان برای این همآهنگی، برخلاف همآهنگی مردمک چشم با نورهایی با شدتهای مختلف، ولی همزمان، و واکنشی که نشان می‌دهد، نمی‌تواند بیشتر از ظرفیت شخصیتی هر یک از آنها طول بکشد. در نتیجه شاید بتوان این امر را به فال نیک گرفت که هیچ معاشرتی پیش از اینکه به نقطه انفصال برسد، در صورتی که دلخواه طرفین نباشد، زیاد طول نخواهد کشید.

—ژوزه ساراماگو، نقاشی


از اینجا

۱۹. مهر ۱۳۹۲ توسط ناصر
دسته: نقل قول | برچسب: | دیدگاه شما

ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیارخوب. این یک واقعیت است. اما آیا کار به همین جا ختم می‌شود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می‌کند. یک وقت چیزی هست. بسیار خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته‌اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می‌دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است. عین کمیت ما. چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده‌ایم. و به نگاه. و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته‌ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور برداشته‌ای که هنوز کله‌ات کار می‌کند؛ و یک مرتبه احساس می‌کنی که خانه بدجوری خالی است. و یاد گفتهٔ آن زن می‌افتی – دختر خالهٔ مادرم – که نمی‌دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که: –تو شهر، بچه‌ها توی خانه‌های فسقلی نمی‌توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته‌اید…

—سنگی بر گوری، جلال آل‌احمد، فصل اول

۱۶. مهر ۱۳۹۲ توسط ناصر
دسته: نقل قول | برچسب: | دیدگاه شما

… کلمه‌ها دوست دارند به اندیشه‌های آدم راه پیدا کنند. وقتی راه پیدا کردند همانجا می‌مانند. من هم که می‌نویسم دوست دارم به آن کلمۀ آخری و نهایی، به حرفِ آخر، برسم. و هیچ کلمه‌ای آخرین کلمه نیست. اگر نویسش نیازِ مدام ِمن باشد، و نوشتن مدام ادامه بگیرد، انتظار ادامه می گیرد، و کلمه‌ی آخر همیشه با تآخیر می‌رسد. مهم این است که متنِ تو، تو را منتظر بگذارد. در بهترین متن‌ها همیشه زیباترین تأخیرها هست. فاجعه وقتی فرود می‌آید که هنگام نوشتن، انتظارِ من از چیزی که دیر می‌آید و گیر نمی‌آید پایان بگیرد. آنوقت، روی این پهنه‌ی سفیدِ خیره‌ی یکدست، به دنبال چی بدوم؟

— از سکوی سرخ، یداله رویایی، انتشارات نگاه

از اینجا

۱۲. مهر ۱۳۹۲ توسط ناصر
دسته: نقل قول, نوشتن | دیدگاه شما

خانهٔ امروز با خانهٔ دیروز –که تلویزیون نداشت– بسیار فرق کرده است، خانه و زندگی امروز بدون تلویزیون قابل تحمل نیست. تلویزیون که آمد بشر زبان هم‌زبانی را از یاد برد و با آمدن آن روابط و عادات و مشغولیت‌ها و رفت و آمدها همه به تناسب عالم بی‌همزبانی تغییر کرد. اکنون اگر رادیو و تلویزیون نباشد چه پیش می‌آید؟ مسلماً بشر نمی‌تواند به روابط و مناسباتی که در سابق داشت بازگردد و برای اینکه بتواند تنهایی خود را تحمل کند به تلویزیون نیاز دارد. الآن اگر از اوصاف بشر بپرسند، شاید کسی بتواند بگوید که بشرِ عصر ما جاندارِ تماشاگر تلویزیون است.

—رضا داوری اردکانی، فرهنگ خرد آزادی (ص ۳۳۰)

۱۰. مهر ۱۳۹۲ توسط ناصر
دسته: نقل قول | برچسب: | دیدگاه شما

→ قبلی