غم، قانع نیست. هرچه مدارا کنی، ستیز می‌کند؛ هرچه خالی کنی، پر میکند؛ هرچه بگریزی، تعقیب میکند. چون که بنشانی‌اش، می‌نشیند آرام؛ چون پر و بال دهی اورا، می‌پرد بسیار. غم، بیشتر خواه است و سیری ناپذیر. در طلب فضای حیاتی وسیع و وسیع‌تر، جمیع ابزارهایی را که در دسترسش قرار بدهی، به کار می‌گیرد. می‌برد، می‌تراشد، سوراخ می‌کند، می‌شکند، می‌سوزاند، ویران می‌کند؛ و در سرزمین‌های تازه بدست آورده، خیمه و خرگاه برپا میدارد. غم، جوععِ غم دارد. می‌بلعد، آماس می‌کند و بزرگ میشود- آن سان که ناگهان می‌بینی حتی به سراسر وجود تو قانع نیست. از تو فراتر می‌رود و چون آوازی یأس آفرین و دلهره‌انگیز، در فضای گرداگرد تو طنین می‌اندازد. فرزند تو افسرده می‌شود؛ تنها بخاطر آن که تو افسرده‌ای.

در عین حال، غم، مهارشدنی‌ست. به قدرتی که تو برای سرکوب کردنش به کار می‌بری، احترام می‌گذارد. از این قدرت می‌ترسد. عقب می‌نشیند، مچاله می‌شود، در خود فرو می‌رود، کوچک و کوچک‌تر می‌شود و چون لکه ابری ناچیز، در آسمان پهناور روح تو، کنج دنجی را می‌پذیرد، و التماس می‌کند: «بگذار این جا بمانم! مرا برای روز مبادا نگه دار! شادی، مقدس است؛ اما همیشه به کار نمی‌آید. محکومم کن، و در سلولی به زنجیرم بکش؛ اما اعدامم نکن! انسان همیشه شاد، انسان ابلهی‌ست. روزی به من نیازمند خواهی شد؛ روزی به گریستن، به درخود فرورفتن، به بریدن و به غم متوسل شدن… مرا برای آن روز نگه دار…»

— آتش بدون دود، نادر ابراهیمی، کتاب سوم

۲ تیر ۱۳۹۲ ‌ ناصر
دسته: نقل قول | یک دیدگاه

«فرهنگ غربی را –به علّت غنای حیرت‌آورش– نمی‌توان با خواندن چند کتاب، آن‌هم به فارسی، مهار کرد و پنداشت که اصل مطلب را دریافته‌ایم. موقعی که یک مشرق‌زمینی خود را فی‌المثل مارکسیست می‌داند، متوجّه نیست که مارکس از هگل برمی‌خیزد و هگل وارث کانت، و کانت وارث هیوم و دکارت، و همه وارث این تحوّل شگفت‌انگیز فکر غربی، یعنی دنیوی‌کردن است… این بدان مانَد که یک جوان امریکائی با آموختن حالاتی چند از یوگا بپندارد که به کُنه معنویت هندو راه یافته است، غافل از آن‌که یوگا فقط ورزش نیست و معنویت هندو در چند حرکت بدنی یا چند ورد سانسکریت خلاصه نمی‌شود و آن‌گاه منشأ اثر تواند بود که محور زندگی‌اش را یک‌سره تغییر دهد و جمله ارزش‌های خود را باطل انگارد و خلقیات قومی‌اش را تغییر دهد، و به‌نحوی بمیرد و باز زنده شود…»

— آسیا در برابر غرب، داریوش شایگان، انتشارات امیرکبیر (ص ۲۳۵)


از اینجا

۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ‌ ناصر
دسته: نقل قول | برچسب: | دیدگاه شما

بعد، اتفاقن کتاب باید زمخت باشد، ارزان باشد، جلدش سفت باشد، محکم باشد؛ تا نگران خراب شدندش نباشی، نگران پولی که دادی و دادند نباشی. باید همیشه زیر دستت باشد، کنار پایت، بالای سرت. هر وقت دستت را دراز کردی، بهش برسد.

بعد، اگر توانستی از این مرحله داشتن و مالکیت خلاص شوی، می‌رسی به کلمات، کلمات زیبا، کلمات زشت، نگرانی از ترجمه، نگرانی از فهمیدن، حرص خوردن از نفهمیدن. کدام ترجمه خوب است. کدام را اول بخوانم، فیلمش را نبینم.

بعد، می‌رسی به سفیدی‌ها، خط‌های سفید بین خط‌‌های سیاه، تخیلاتت که لای این خط‌های تازه کشف شده، بازی می‌کنند، این طرف و آن‌طرف می‌دوند. می‌گویی آرام باشند، ساکت باشند، داری کتاب می‌خوانی.

بعد، می‌رسی به خودت، به موضعت، به این مواجهه تنهایت با دنیای متن، به این بیگانگی دنیای بیرون با دنیای جدیدت، به این زندگی جدید که از زندگی قبلی‌ات هیچ چیزی نمی‌توانی به آن ببری، جز روح برهنه‌ات.

همان که می‌گفت کتاب از ملموسات نیست، از محسوسات است.

۱۱ خرداد ۱۳۹۲ ‌ ناصر
دسته: خواندن | دیدگاه شما

ساعت دو نیمه شب برسی خانه، کامپیوتر روشن کنی، چشمت بیافتد به آن ترک، بگذاری آپلود شود، یاد آن فکت بلاهت‌آمیز بیافتی، بخواهی دوباره مطمئن شوی، فیلم را پلی کنی، بنشینی پایش، تا آنجا که آن سوال را می‌پرسد، جوابش را بشنوی، و به یاد داشته باشی آن جواب را، در کل هفته، تکرار کنی با خودت. وقت ظرف شستن، پشت فرمان، زیر دوش، وقت تدریس. شاید خوابش را هم دیدی.

۳ اسفند ۱۳۹۱ ‌ ناصر
دسته: گاه‌گاه‌ها | برچسب: | یک دیدگاه

فرق زیادی ندارد که داستان واقعی باشد یا تخیلی. مسئله این‌جاست که اگر کسی واقعن به اندازه مجنون توان عشق‌ورزیدن را داشته باشد و در دنیای امروز ما به دنیا بیاید -به قول سید مهدی شجاعی- باید این گونه باشد. شاید این داستان ترکیب استعاره‌هاست. ترکیب واقعیت استعاری و استعاره واقعیت. این که چه می‌خواهیم باشد و چه هست. و البته این که گاهی فراموش می‌کنیم همان داستان لیلی و مجنون استعاره از چیز بزرگتری است.

۲۷ مهر ۱۳۹۱ ‌ ناصر
دسته: گاه‌گاه‌ها | برچسب: , | دیدگاه شما

آن لحظه‌هایی که انگار داشتی یک چیز خیلی خوبی می‌خواندی، نفهمیدی چه شد، حواست پرت شد. بعدش هرچه فکر می‌کنی نمی‌توانی یادش بیاوری، کجا بود، درباره چی بود. اصلن در خواب بود یا بیداری. نمی‌شود. یادت نمی‌آید. مثل همان رؤیاهایی که ناگهان فراموش می‌شوند هنگام بیدار شدن.

۲۷ مرداد ۱۳۹۱ ‌ ناصر
دسته: گاه‌گاه‌ها | دیدگاه شما

حرفه‌ی من

«حرفه‌ی من چنین است. پول چندانی از آن در نمی‌آید و حتی نیاز هست که هم‌زمان با آن، حرفه‌ی دیگری هم برای گذران زندگی داشت. گاهی مختصر درآمدی دارد و داشتن درآمدی از جانب آن، لطف بسیاری دارد. مثل دریافت پول و هدیه از دستان معشوق. حرفه‌ی من چنین است.»

—حرفه‌ی من، فضیلت‌های ناچیز، ناتالیا گینزبورگ

۱۷ تیر ۱۳۹۱ ‌ ناصر
دسته: نوشتن | دیدگاه شما

یک چیز ضروری است. –«شکل دادن» به شخصیت خویش– این است هنری بزرگ و کمیاب! این کار را کسانی انجام می‌دهند که تمام قوّت و ضعفهای طبیعت خود را ارزیابی می‌کنند و سپس آنها را با طرحی هنرمندانه تطبیق می‌دهند … اینجا انبوهی از طبیعتِ ثانوی افزوده شده است؛ آنجا بخشی از طبیعت اصیل حذف شده است –درهر دو مورد از طریق فعالیت طولانی و کار روزانه روی آن. اینجا زشتی نازدودنی پنهان شده است؛ آنجا این زشتی باز تفسیر شده و استعلا یافته است … زیرا یک چیز ضروری است: این که انسان خرسندی از خویشتن را به چنگ آورد، چه با این چه با شعر و هنر.

نیچه

 

۱۷ تیر ۱۳۹۱ ‌ ناصر
دسته: آدم‌ها, نقل قول | برچسب: | دیدگاه شما

تمامی رابطه‌ها تعریف شده‌اند، پدر و پسر، مشتری و فروشنده، عاشق و معشوق، عابد و معبود. در هر کدام هم وظایف و انتظارات مشخص است. فقط می‌ماند یک نوع رابطه، که هیچ گونه تعریف بردار نیست، یعنی نمی‌شود تعریف کرد. استثناست. اصلن زیبایی‌اش به همین است که نمی‌توانی تعریفش کنی. خودتان حدسش بزنید. این بود انشای من درباره دوستی.

۱۲ تیر ۱۳۹۱ ‌ ناصر
دسته: رابطه‌ها | یک دیدگاه

به شوخی گفت اگر فلان‌کاره بشوم دیگر جواب تلفنت را هم نخواهم داد. گفتم تو این‌کاره بشو؛ جواب تلفن ما را هم ندادی مهم نیست.

۲۵ خرداد ۱۳۹۱ ‌ ناصر
دسته: خاطره‌ها | دیدگاه شما

→ قبلی

بعدی ←