یکی از تلاشهای هنوز ناموفق من، اقتباس از «آقای ریپلی با استعداد» بود. مشکلی اصلی هم همین معادلسازی برای مجالس و معاشرتها. همین دوستیهای ناهمگون و همزبانیهای ناهمدل. هنوز هم نمیتوانم معادل درستی در فرهنگ خودمان برایش پیدا کنم. شاید نداریم، شاید در اعماقی باشد که دستم به آنها نمیرسد. نمیدانم شاید من آدمش نیستم.
—
عطف به : تنهایی، همیشه راه خودش را باز میکند.
بیشترین خونسردی ممکن
گهگاه به خود یادآوری میکرد که اندیشیدن به خونسردی، بیشترین خونسردی ممکن، بسیار بهتر است از تصمیمگیری از سر استیصال.
هنوز تاریک
هنوز هم نمیدانم درست چه اتفاقی افتاده بود؛ رویش خوابیده بودم یا بالشت مقصر بود. اما دست چپم دیگر نبود. یعنی احساسش نمیکردم. آمدم غلت بخورم دیدم انگار یک تکه از بدنم به جایی گیر کرده است. هرچه تلاش میکردم تکان نمیخورد. انگار اصلن وجود ندارد. انگار مرده است. انگار قطعش کردهاند. با آن یکی دستم بلند شدم و روی رختخواب نشستم. هوا هنوز تاریک بود. گفتم تکانش بده. خوابی، بیدار شو. تکان نمیخورد. ناگهان انگار تکهای از حیات واردش شد. احساس کردم انگار دارد پر میشود. با زندگی، با امید. احساس خنکی بود. یخ کردم. سردم شد. رفت. رفت تا به نوک انگشتان رسید. احساسشان میکردم. گفتم تکان بخور. بالشت را با آن تکان دادم. مرتب کردم. وقت نماز داشت میرفت.
یکی دیگر از هزاران شروع!
همیشه امید پشتوانه شروع است و شروع کردن نشانه …، نشانه…، علامت…،
از همین الان شروع شد. گیر کردن! انسداد! خدا به خیر کند.
نه؛ شروع کردن علامت هیچی نیست!